Wednesday, July 01, 2009

congelatomera

hey...remember all those times...when you were down and low...
and I was there...for you...by you...beside you...
and still you went on...went on not remembering me...
it is ok...cause I want the best for you...
what makes you happy...makes me happy...
I am this sorta guy...
hey...here I am...
in need...in desperate need...of help...
in need of someone...for me...by me...beside me...
someone to tell me...
it's ok...
it's ok...you can let go...
and I would have weeped.......................................

13 comments:

Anonymous said...

صبر کن...نوبت من نیز می رسد...شاید...

رستاخیز مرا چه هنگام می رسد...برخیزم از این خاک...دگربار...

ره پیش رویم تاب می خورد و تاب می خورد...دردمند به خود می پیچد...و من میان تشنج جاده له می شوم...می خواهم برگردم...اما کسی ردپاهایم را با خود برده است.........

Anonymous said...

کسی نمی آید نجاتم را سوغات بیاورد؟

Anonymous said...

سالهاست که بیست ساله نیستم...
حتی بیست و دو ساله هم نیستم...

Anonymous said...

می دانی که من آن روز...همان جا...مردم؟

می دانی غریب کشی کردی؟

Anonymous said...

انگار که تمام شوم...
و تو حتی خبر نداری...

Anonymous said...

مرا تنهایی غریبی هست...
که به جای شما...
منو می کشه...

Anonymous said...

ستاره اقبال در سیاه بختی زندگی ماست که می درخشه...

Anonymous said...

مرا یاد غریبی هست که جایی نزدیک تو مرا زمین می کوبد...

Anonymous said...

به همه سر زدم..
الحمدالله خوب بودید و سلامت...
خبری هم نبود...
منم همینطوری گذشتم...
و یادتون نبود...

Anonymous said...

می خواستم بگویم سراغم بیا که یادم آمد من در به در تو شدم
و آدرسم کنار همه آه ها و دریغ هاست
از فردا که خبر ندارم
امروز هم شرمندگی ام انقدر بزرگ است که نمی توانم تو را به امروزم آدرس بدهم
به دیروزم بیا
به لحظه اول دوست داشتنت
که دنیا بزرگ بود
و بعد کوچک شد
انقدر که فقط تو بودی
و من
و پیدا کردنم آسان بود

Anonymous said...

دون خولیو...رهایم کردی و من به این قعر نشستم...دیگر از پائین تر هم مگر می شود؟ اینجا را من با تک و توک موجود هراسناکی که تکامل آنها را بر فشار در هم شکننده پست زیستن تفوق داده شریکم...

برگرد دون خولیو...دستم را بگیر...و برم گردان به لاقل آن عمق سبک تر...نمی دانم که اثر پائین رفتنم بود...یا که واقعا دیدم که به بالا می گریختی...سریع...مثله حبابی که در قعر رها شده باشه..و بزرگ می شدی...

چه کسی می تواند این جان را در آغوش بگیرد...و بهش بباوراند که نمرده است؟ که نپوسیده است...حتی اگه دروغ باشه...

اگه آلفردو مکزیکی چپ دست و تنها بود الان می گفت..."آدمی به دروغ زنده است..." به همین سادگی

و من تو را می خواهم که بگویم رستگار شده ام

Anonymous said...

خبر خوش کجا بود...
ما همه دلمون گرفتس...

Anonymous said...

نه دیگه تحمل خیانت هاتون را دارم...
نه تحمل شادی هاتون را...
بس است...
بس است...
تو گ.ه می خوری...
هی...
آموچی...
هی...
یا اخی...
ایهالناس...